خرید بک لینک

آنگاهکه آرزوهایم را به روی دیوار نوشتم نمیدانستم چشم نامحرمی بدان نظارهگر است.آنگاهکه مشق سکوتم را خواستم بر دیوارههای تاریکشب بنویسم طوفانی آمد و آرامش مرا به یغما برد و آنگاهکه درد بیکسیهایم را به رودخانه زلال صاف سپردم او با بیاعتنایی از کنار من گذشت

و آنگاهکه فریادم را بر سر کوهها کشیدم تا بلکه آرام گیرم او نیز فریادم را پس داد و مرا قبول نکرد حالا با توأم باتویی که حرف و دلم و درد تنهایی هامو صدای فریادم را که از سوز و زخم دل است را از پشت دیوارها و فاصلهها میشنوی تو چیز تو هم میخواهی مرا تو این دنیای وانفسا تنها گذاری و مرا به حال خود رها کنی

خدای من، من تنهایم، یارایی را برای یاریدهندهام نیست دستم را بگیر که احساس میکنم هر چه بیشتر برای رهایی از مرداب سختیها و دلتنگیهای این دنیا دستوپا میزنم بیشتر در آن غرق میشوم و در آن فرو میروم یا پر پروازم ده یا...

گفته بودی هرگاه تو را به دهنه پرتگاه بردم

هراس مکن چون یا تو را از پشت خواهم گرفت یا به تو پر پرواز خواهم داد

خدای من خدای من وقتش فرارسیده پس چرا کاری نمیکنی سنگریزههای زیر پایم در حال فرو ریختنند پس چرا یاریم نمیدهی

کپی

برچسب: نویسنده: بنیامین صفری تاريخ: دوشنبه 22 آبان 1396 ساعت: 1:56

صفحه بندی